تبليغاتX
آزاده پورزند




 

 

چندی است که به سینما، ادبیات و موسیقی دوران فرانکو در اسپانیا بسیار علاقه مند شده ام. در حالی که هنر این عصر اسپانیا به خودی خود برایم جذابیت هایی دارد، شباهت های آن با سینما، ادبیات و موسیقی معاصر ایران در پیچیدگی و استفاده هوشمندانه از استعاره برای بیان نارضایتی سیاسی و اجتماعی مرا شگفت زده می کند. به طور مثال می خواهم در این جا کمی درباره فیلم "رشد پرنده های سیاه" (کریا کؤروس-1975) نوشته و ساخته کارلوس سؤارا بنویسم.

 
کارلوس سؤارا کارگردان بنام اسپانیایی است و علاقه او به مسایل سیاسی، اجتماعی و به خصوص روانشناسی در فیلم هایش همواره نمایان است. "رشد پرنده های سیاه" برای او جوایزی معتبر از جمله جایزه ویژه داوران کن را به ارمغان آورد. خلاصه ای بسیار کوتاه از فیلم به شرح زیر است: (البته فیلمی چنین عمیق و قوی را نمی شود در چند خط توصیف کرد.)

 فیلم ماجرای دختری هشت ساله است به نام آنا که در طول فیلم شاهد رنج و درد مادر بیمارش، مرگ دردناک او و بی اعتنایی پدرش به خانواده است. چندی پس از مرگ مادرش، آنا جسد پدرش( مرد فاشیست نظامی) را در اتاق خواب پیدا می کند و می داند که پدرش در حال همخوابگی با زن شوهرداری( دوست خانوادگی شان) مرده است. هنگامی که از آنا و خواهرانش می خواهند تا جسد پدر را قبل از خاکسپاری ببوسند، او از این کار خودداری می کند. آنا همچنین از خاله اش که برای نگهداری از دختران یتیم خواهرش در خانه آن ها مستقر می شود خوشش نمی آید و آرزوی مرگ او را می کند. آنا حتی وقتی خاله برایش قصه قبل از خواب می گوید، به مادرش فکر می کند و سر خاله اش فریاد می زند: "بمیر. تو هم بمیر. چرا نمی میری؟" و گریه می کند. در این خانه آنا، دو خواهرش، خاله، مادربزرگ پیر، فلج ولال که با عکس ها و خاطراتش روز را به شب می رساند و رزا( خدمتکار خانه) که با داستان هایش آنا را با معمای رابطه زن و مرد آشنا می کند، در کنار یکدیگر زندگی می کنند.

 تقریبا تمام این فیلم در فضای بسته و غم زده خانه که در مادرید واقع است، فیلمبرداری شده است. در طول این داستان پدر و مادر مرده آنا از خیال او وارد زمان حال و فضای خانه می شوند. مرز کمرنگ حضور و عدم حضور مادر و پدر در ذهن آنا سبک "نیو ریالیسم" را بر داستان غالب می کند. در این قصه که آنای هشت ساله وآنای بزرگسال هم زمان آن را روایت می کنند ، واقعیت، گذشته و خیال به صورت هنرمندانه ای در آن واحد اتفاق می افتند.

 بسیاری از منتقدین معتقدند که شوک، حرمان و غم زدگی حاکم برخانه، استعاره ای برای توصیف اختناق اسپانیای فرانکو است. تفنگ هایی که پدر نظامی شان برایشان به یادگار به جا گذاشته است، نمادی از ادامه خشونت و به ارث رسیدن مفهوم آن از نسلی به نسل دیگر است. استخر خالی و پوسیده حیاط خانه نیز می تواند نمادی از خواسته ها، احساسات وغرایز ارضا نشده ساکنان خانه( درچارچوبی بزرگ تر اسپانیای فرانکو) باشد. سکوت خانه مدام با صدای بوق و ترافیک خیابان می شکند که به گفته پال جولیان اسمیس می تواند به این معنا باشد که " حتی اگر گذشته و خاطرات شخصی و سیاسی سرکوب شوند، همچون صدای شهر که نمی شود از آن فرار کرد، آن خاطرات و گذشته به صورت ارواح بازمی گردند و آرامش را از اسپانیای سرکوب شده رژیم فرانکو با حضور خود می ربایند. این فیلم همچنین فضای به شدت مردسالانه آن دوران را به خوبی به نمایش می گذارد. با دیدن این فیلم ما می فهمیم که در رژیم فرانکو زن نمی توانسته بدون اجازه شوهرش حتی یک حساب بانکی برای خود باز کند. پدر آنا، مادرش را که آینده درخشانی در موسیقی داشته از پرداختن به هنر خود و تمرین بازمی دارد. مادربزرگ لال و فلج آنا روزهای خود را تنها با نگاه کردن به عکس های عروسی خود می گذراند. آنا و خواهرانش حتی مجبور هستند هر روز موهای خود را صاف کنند و با آداب و رسوم بورژوازی غذا بخورند. آن ها در اوقات فراغت نقش پدرو مادرشان را بازی می کنند که مدام در حال جر و بحث هستند. مرگ دردناک، پیکر بیمارو ضعیف مادر آنا و ناله های پیش از مرگ اوهنگام جان سپردن می تواند نمادی از وضعیت زنان در رژیم فرانکو باشد.

 
اگر تماشاگری تاریخ معاصر اسپانیا را نداند، ممکن است اصلا متوجه زمینه سخت سیاسی داستان این فیلم نشود. حال آن که فیلم برای یک تماشاگر آگاه از تاریخ اسپانیا دارای مفهوم و ارزش سیاسی است و به احتمال می تواند روایت هنرمندانه و هوشمندانه کارگردان را از نارضایتی و خفقان سیاسی در طول فیلم درک کند. به نظر من، بسیاری از کارگردانان و هنرمندان معاصر ایران نیز همچون کارلوس سؤارا به زیبایی و با زیرکی از فن پیچیده استعاره در آثار هنری خود استفاده می کنند تا بلکه با وجود سانسور بتوانند مشکلات اجتماعی و سیاسی را در لایه هایی پیچیده از نماد و استعاره بازگو کنند. مبارزه هنرمندانه آن ها با سانسور بسیار ارزشمند است.

 تلاش خواهم کرد نتایج دیگر مطالعاتم را درباره عصر فرانکو در این وبلاگ با استفاده از مثال های توصیفی و معرفی نمونه های هنری شرح دهم. 

 

 

+ نوشته شده در  27 Aug 2008ساعت 13:52  توسط آزاده پورزند  | 


چهار سال پیش وقتی از مسافرت بسیار کوتاهم به ایران بازگشتم، آن قدر عصبی و رنجیده بودم که حتی کادوهایی که عزیزترین دوستانم در طول این سفر برایم آورده بودند را به گوشه ای پرت کردم و هیچ وقت حتی نگاهی هم به آن ها نکردم. فقط دلم می خواست همه چیز را از یاد ببرم. برای اولین بار در زندگی ام تصمیم گرفته بودم که خاطرات خوب و بد زندگی گذشته ام را در ایران فراموش کنم. حتی دلم می خواست نام دوستانم را از یاد ببرم. نمی دانم چگونه همه آن احساسات ضد و نقیض را توصیف کنم.

 سه روز پیش چشمم به هدیه دوست خوبم، بهار، افتاد. کتابی بود که پیش از رفتن دوباره ام از ایران با دستانی لرزان و با لبخندی که معلوم بود به زور بر لبانش نشسته ، به من هدیده داد. آن شب من فقط می ترسیدم. از در ایران بودم احساس نا امنی غریبی می کردم. احساس می کردم که زیر پایم تنها تصوری از زمین است که اصلا نمی شود به آن اعتماد کرد. احساس می کردم هر لحظه دستی نیرومند می تواند مرا از روی همین زمین نه چندان مستحکم پایین بیاندازد و من معلق در کهکشان راه شیری تا انتهای نیستی فریاد بزنم و فراموش شوم. این بود که وقتی نام کتابی را که بهار به دستم داده بود خواندم، کمی مکث کردم و دیگر هم به سراغش نرفتم: " همه می میرند"، نوشته سیمون دوبووار و ترجمه مهدی سحابی.

 چهار سال بعد، در اتاق دانشجویی ام در بوستون هدیه بهار را برای نخستین بار ورق زدم. در صفحه اول آن دست خط زیبا و فراموش نشدنی دوست مهربان دوران نوجوانی ام را دیدم. بهار برایم نوشته بود:  

"اکنون

با دست های تو

که دریچه ها به بی نهایت می گشاید،

از اتاق کوچک خود

سخن ها دارم.

ای بیکرانه!

خاک را پهنا مگرچند است

که با هم زیستن را

این گونه دشوار می کند..." ع. کوثری

بهار، دی 1383

اشک در چشمانم جمع شده بود. دلم می خواست با تمام وجود به سوی تمام خاطراتم با او بدوم. حتی حاضر بودم همان سفر کوتاه به ایران که بیشتر به "آلیس در سرزمین عجایب" می ماند تا بازگشت به خانه، را دوباره تکرار کنم و دوباره بهار "همه می میرند" را در دستانم بگذراد. حتی او هم آن خاک را ترک کرده است. همه رفته ایم و یا داریم بار سفر می بندیم. هیچ اثری هم از ما باقی نمانده است.

"همه می میرند" را شروع کرده ام و هنوز چندین صفحه به پایان داستان مانده است. دلم می خواهد چند سطری از داستان را این جا نقل کنم:

"لبه پیراهن خواب را روی پاهای خود کشید و دوباره روی فرش چمبره زد. اما همان صدای زنگ در توانسته بود آرامش مطلقی را که در آن بسر می برد بهم بزند. اکنون، وجود جهان را در آنسوی در حس می کرد و دیگر نمی توانست با خود تنها باشد. نگاهی به آباژور پوستی، صورتکهای ژاپنی، و همه اشیا تزیینی دیگری انداخت که آنها را یکی یکی و با دقت انتخاب کرده بود و هر کدام لحظه های پرارزشی را به یاد او می آورد، اکنون همه خاموش شده بودند، آن لحظه ها محو شده بود، لحظه حال نیز همچون بقیه محو می شد و می رفت. دخترک پرشور مرده بود، زن جوان سیری نا پذیر به زودی می مرد، و هنرپیشه بزرگی که او با آن همه اشتیاق آرزوی شدنش را داشت ، او نیز می مرد. شاید نامش برای مدتی در خاطر مردم می ماند. اما آن طعم غریبی که او از زندگی حس می کرد،آن آتشی که در دلش زبانه می کشید، آن زیبایی شعله های سرخ و گنگی جادوی شان دیگر به یاد هیچکس نمی ماند." (ص 30)

شاید هم هنوز اثری از وجود ما در آن سرزمین باقی مانده باشد: میز تحریری که در زیرزمین خانه این و آن خاک رنگ آن را مات کرده است، مبل های رنگ پریده، لیوان های لب پر، آلبوم های عکس بچگی ام. اصلا دیگر چه فرقی می کند؟ نمی دانم!

 

+ نوشته شده در  4 Aug 2008ساعت 11:0  توسط آزاده پورزند  | 

 


دیروز مطلبی به نام " آیا مذهب باعث خشونت می شود؟" نوشته ویلیام ت. کاوناق، در ژورنال دانشکده دین شناسی دانشگاه هاروارد خواندم. این مطلب مفصل با عکسی تکان دهنده و زیبا آغاز می شود. این عکس تصویر یک تفنگدار افغان ضد طالبان است که در کنار تانک و جا نمازش نشسته، دست هایش را به آسمان بالا برده و هنگام غروب آفتاب نماز می خواند. در این مطلب نویسنده می کوشد تا طرز تقکرمعمول درباره خطر مذهب برای ترویج خشونت را به چالش بکشد. مطلب این گونه آغاز می شود:

" همه می دانند که مذهب ظرفیت خطرناکی برای ترویج خشونت دارد. این برداشت از مذهب اندیشه رایج درجوامع غربی است. چنین طرز فکری درباره مذهب زیربنای بسیاری از سیاست های غرب( از محدود کردن نقش عمومی مذهب در جامعه گرفته تا سیاست صدور دموکراسی به کشورهای خاورمیانه) است. در این مقاله می کوشم تا اندیشه معمول غرب درباره طبیعت خشونت زای مذهب را به چالش بکشم. اما نقد من از این طرز تفکر با نحوه انتقاد افرادی که خود را مذهبی می نامند متفاوت است."

یکی ار اساسی ترین پرسش های کاوناق، نویسنده این مقاله، تعریف مفهوم "مذهب" است. پس از بررسی برخی از تعاریف مکتوب، او به این نتیجه می رسد که هیچ فیلسوف، محقق و نویسنده ای موفق به ارایه تعریف دقیقی از مفهوم مذهب نشده است.  به طور مثال جداسازی مرزهای مذهب برای بسیاری از دانشمندان مسابل دینی و اجتماعی امری دشوار است. برخی از این تعاریف به شرح ذیل است:

به گفته جانوتون ز. اسمیث، مذهب آفریده مطالعات دانشمندان است...مذهب به خودی خود وجود ندارد و موجودیت آن مستقل از مطالعات بشریت نیست.  

براین سی. ویلسون معتقد است که نا توانی در تعریف مذهب یکی از نشانه های وجوه تعصب آمیز علم اصول است که بیشتر در علم مطالعات مذهبی آشکار شده است.  

تیموتی فیتزگرالد ادعا می کند که هیچ تعریف منسجمی از مذهب وجود ندارد. او معتقد است که به کلمه مذهب باید به عنوان فرمی از پیچیده سازی و فتنه سازی نگاه شود.  

کیمبال هم در نوشته های خود ذکر کرده است که هرگاه از شاگردانش معنی مذهب را جویا می شود، آن ها به نحوی شگفت انگیز در افکار خود مردد می شوند و در نهایت نمی توانند معنایی دقیق از مذهب ارایه دهند. اما کیمبال این عدم توانایی در تعریف مذهب  را نشانه ای آشکار از روزمرگی این مفهوم می داند.

با ذکر موارد فوق، نویسنده نتیجه گیری می کند که اگر تعریفی دقیق( با مرزبندی های مشخص) از مذهب در دسترس نیست، تقسیم تفکر دنیا به دو بخش "مذهبی" و "سکولار"، تقسیمی تقریبا بی پایه است که اساس منطقی ندارد. او می افزاید: " آن چه سکولار شناخته می شود مانند مکاتبی همچون ملی گرایی و لیبرالیسم می توانند به اندازه آن چه مذهب خوانده می شود، مطلق گرا، تفرقه انداز و غیر منطقی باشند. مردم به بسیاری دلایل می توانند دست به کشتن یکدیگر بزنند(...) بحث من این است که جداسازی خشونت مذهبی و سکولاریستی امری سودمند نیست و در واقع گمراه کننده است که به پیچیده تر شدن قضیه منجر می شود."

فرازهایی از این مطلب به من یادآوری کرد گروه هایی که در خاورمیانه و در زادگاهم ایران در حال چالش با یکدیگر هستند و ضمن آن مردم را به دو طیف فکری تبدیل کرده اند، در نهایت رفتارشان به جامعه سودی نمی رساند و از خشونت ها نمی کاهد. به نظر می رسد برای کاستن از نگرانی ها نمی توان فقط به نقد مذهب پرداخت. بلکه بهتر است خشونت، ریشه ای به بحث گذاشته شود.

از هر زاویه ای که به موضوع نگاه کنیم، می بینیم این تاکید اغراق آمیز است که دین جامعه را در غرب، شرق، شمال و جنوب به خشونت می کشاند. حال آن که به تجربه دیده ایم در جایی تاکید بر مذهب منشا خشونت می شود و جای دیگر تاکید بر سکولاریسم. آیا نمی شود خشونت را بدون مرزبندی های دینی و غیردینی، بر پایه نمونه های واقعی بررسی کرد؟ آیا نمی شود به جای تکرار این که تنها دین مایه خشونت است همه عوامل خشونت زا را بررسی کرد؟ آیا نمی شود در هر جامعه متناسب با ویژگی های آن جامعه شیوه های کنترل و مهار خشونت را پیدا کرد و به اجرا گذاشت؟

پرسش ها بسیار است و تاکید بر این که خشونت فقط از دین سرچشمه می گیرد مبنای علمی ندارد.

 

+ نوشته شده در  17 Jun 2008ساعت 0:9  توسط آزاده پورزند  | 

چندین سال از آن جرقه پر از امید و احساس که در چشمهایم و وجودم آشوب کرد، می گذرد. چه ساعت ها که با او گذراندم. چه قدر برای هم داستان تعریف کردیم. الکساندر برایم از شگفتی های کشورش، آمریکا ،می گفت و من برایش از خاطرات ایرانم تعریف می کردم. چه قدر با هم خندیدم و گریه کردیم. چه قدر در چشمان هم آینده را بی تابانه جستجو کردیم. عشقی بود فرای حرف های این زمین گرد. بلند پرواز بود و رویاپرداز...معصوم تر و شاید محتاط تر از آن بودیم که حتی دست دیگری را نوازش کنیم. روزها و ماه ها و چند سالی گذشت تا بالاخره روزی زیبا رویی خداگونه او را با خودش برد. من ماندم و بلور هزار تکه شده آرزوهایم...ماه ها احساس می کردم چشمانم از حدقه درآمده است. دلم را جادوگری کثیف با ناخن های چندش آورش چنگ می زد و خون در گلویم خشک می شد. اشک ریختن را، گریه کردن را سخت از یاد برده بودم. به تکه گوشتی می ماندم که از خودش به حد مرگ بیزار بود. حتی به یاد آوردن رویاهایم در کنار او مرا دچار انزجار می کرد، تهوع امانم نمی داد. به هر آن که در گوشه آسمان نشسته بود و اسمش خدا بود التماس می کردم تا به من جرات گریه کردن و خشمگین بودن بدهد. دلم می خواست حس کنم...حتی اگر آن حس، تنفر بود....آرزوهای دور و درازم از بالای ابرها به خاک زیر پایم رسیده بودند و حتی حشرات روی زمین به آن ها پشت می کردند. قریب به یک سال از آینه پرهیز می کردم. دیدن چهره ام من را مضطرب می کرد. می ترسیدم یکباره آینه و خودم را با هم نابود کنم.

در این دوران تنفر از خود، لحظه ای به خودم آمدم و آزاده ای را دیدم که انگار بزرگ شده بود، طعم گس عشق را مزه مزه کرده بود، تلخی  شکست را که به زهرمار می ماند خوب چشیده بود. آزاده ای را دیدم که در این جنگ تن به تن با خود هزار و یک اشتباه کرده بود. اشتباهاتی که حالا فقط می شد به آن ها قاه قاه خندید و با پس لرزه هایش دست و پنجه نرم کرد...قهقهه هایی که صدای دلخراشش مو را به تن سیخ می کند و استخوان ها  را می لرزاند.

او هنوز هم نمی داند که بر من چه گذشت. دانستنش اصلا چه سودی دارد؟  با هر مشقتی بود، حال زار من را نادیده گرفت و دوستی مضحکمان را با چنگ و دندان حفظ کرد.

دوست خوبی است. آن زیباروی خداگونه هم این روزها برایم دوست خوبیست. دوستشان دارم. دنیای غریبی است...

+ نوشته شده در  5 Jun 2008ساعت 2:23  توسط آزاده پورزند  | 

 



وقتی دنیا آمدم،  هرکدام از افراد خانواده نام متفاوتی برای من در نظر داشتند: جیران، شیرین، گلی....اما فردای آن روزی که دنیا آمدم، مامانم نام جدیدی برای من انتخاب کرد: آزاده. تولد من مصادف است با سالگرد روزی که رضا شاه کشف حجاب را اجباری اعلام کرد. در پی این سیاست جدید در مورد حجاب ، بی بی ( مادر بزرگ مامانم- جد من) که با چادر نماز گل گلی به خیابان رفته بوده، گویا توسط نیروهای کشف حجاب کتک می خورد. این تجربه تلخ باعث می شود که بی بی چندین ماه خانه را ترک نکند. و حالا من درشرایطی یه دنیا آمده بودم که حجاب برای زنان و دختر بچه های تازه بالغ اجباری بود. 49 سال بعد از سیاست کشف حجاب رضا شاه و کتک خوردن بی بی،  پا به دنیایی گذاشته بودم که این بار "بد حجابی" جرمی نابخشودنی بود. فکر می کنم که اسم "آزاده" به خیال مامانم قرار بود من را از توهین و کتک و تحمیل حجاب و خیلی قوانین عجیب و غریب دیگر محفوظ نگه دارد.

بعدها که کمی بزرگ تر شدم، تلویزیون ایران هر شب فیلم مردان جوانی با ریش های بلند و اصلاح نشده را نشان می داد که از زندان های عراق بازگشته بودند. مجری اخبار اعلام می کرد: " آزادگان میهن شهید پرور ما امروز به وطن و به آغوش خانواده هایشان باز گشتند". من در حالی که به صفحه تلویزیون خیره شده بودم، از این که همنام این مردان "ریشو" بودم حرص می خوردم. می رفتم سراغ مامان و بابا و به آن ها می گفتم که اصلا از اسمم خوشم نمی آید. بعضی اوقات حتی به خاطر اسم "آزاده" در عالم کودکی خودم اشک می ریختم.

بزرگ تر که شدم  فهمیدم که "آزادگان" بسیار هم انسان های خوبی بودند که به خاطر حفظ مرزهای ایران جانشان را به خطر انداختند و سال ها در زندان های عراق زجر کشیدند. اما اسم "آزاده" هنوز هم برایم معما است. حداقل در خانواده ایی که من به دنیا آمدم، آن روزها از حس "آزادی" خبری نبود. در ترس و اختناق زندگی می کردیم. یاد گرفته بودیم با همان حس ترس و وحشت خوش بگذرانیم و به بهترین شکل ممکن زندگی کنیم. اما هنوز هم از حس "آزادی" خبری نبود.

این روزها در اخبار و مقالات و کتاب های ایران اسم "آزاده" زیاد به گوشم می خورد. بیشتر "آزاده" ها زنان جوان هم نسل من هستند. "آزاده" ها امروز  کارگردان تئاتر، نویسنده، دکتر، مهندس، موسیقیدان و نقاش شده اند. برخی هم  فعال حقوق زنان هستند. حتما "آزاده" هایی هم در رویای اسمشان به فراموشی سپرده شده اند. هنوز هم دلم می خواهد از پدر و مادر همه آزاده خانم ها بپرسم: " چرا اسم ما را در آن روزگار انقلاب و جنگ آزاده گذاشتید؟"

+ نوشته شده در  1 Jun 2008ساعت 12:0  توسط آزاده پورزند  | 

+ نوشته شده در  18 May 2008ساعت 15:10  توسط آزاده پورزند  | 

 

چند شب پیش حسابی سرما خورده بودم، لرز کرده بودم و تب داشتم. همین طور که در تختم وول می خوردم و ملحفه را بیشتر و بیشتر دور خودم می پیچیدم، موبایلم را برداشتم و میان خواب و بیداری به لیلی( خواهرم) زنگ زدم. با این که دیروقت بود،  خوشبختانه گوشی را برداشت. مثل هر روز و هر شب کلی با هم حرف زدیم و غیبت کردیم. نمی دانم چه شد که هردو یادمان به صداهایی که هر روز صبح( به خصوص روزهایی که مریض می شدیم و به مدرسه نمی رفتیم و روزهای تعطیل) و بعدازظهر در تهران از بیرون پنجره اتاق به گوش می رسید. لیلی آنقدر پای تلفن دلقک بازی درآورد که من با آن تب و لرز از خنده دیگر نمی توانستم نفس بکشم. باورم نمی شود که بعد از این همه سال، او هنوز نه تنها صدا و کلمات تمام نمکی ها، گردویی ها، هندوانه و خربزه ای ها، پنبه زن ها و واکسی ها را به یاد دارد، بلکه می تواند دقیقا مثل آن ها داد و فریاد کند و با همان لحن و خستگی مفرط که در صدایشان بود، حرف بزند:

" نممممممممممممممممممممممممممکیه! نمککککککککککککککی!"

"گردوییییییییییییییییییییییی! گردویی!"

"گردوووووووووووووووی تازه!"

"واکسیه! واکسی! کفش کهنه داری؟"

"هندوووووووووووووونه! خربزه! بدو بیا و ببر تا تموم نشده!"

 

خلاصه آن شب کلی با لیلی خندیدیم و سعی کردیم فکر کنیم و حدس بزنیم که سرنوشت زندگی آن ها را به کجا برده است. آن شب تا صبح صدای آن ها در گوشم بود. هیچ وقت آخرین باری را که از ابوالفضل( بهترین و مهربان ترین گردویی محل) گردو خریدم را از یاد نمی برم. مثل همیشه یک فال اضافه برآن چه از او خواسته بودم برایم جدا کرد و با لبخند در کیسه ایی کوچک به دستم داد. نمی دانستم آخرین بار است که از او گردو می خرم!

 
+ نوشته شده در  1 May 2008ساعت 20:46  توسط آزاده پورزند  | 

چند روز پیش خاله به دیدنم آمده بود. حضورش، حرف هایش، چهره اش و صدایش بوی روزها و شب های به یادماندنی تهرانمان را می داد.  گویی از عمق خاطره ها و گذشته های دور سفر کرده و آماده بود. خیلی حرف و داستان داشتم که برایش بگویم. اما نگفتم. نمی دانم چرا. این دوری لعنتی حتی طعم خوش دیداری چنین کوتاه و پر از احساس را هم گس می کند. خاله چند روز است که رفته است و من دلم برایش صد باره تنگ شده...

پیش از رفتنش، با همان صدا و لحنی که برایم تداعی خانه است، این شعر را برایم خواند:

عقاب با ولعی سینه کبوتر را
گرفته بود به چنگ،
و داشت از همه سو می درید و می بلعید،
کبوتر اما آه،
میان درد گره خورده اش می اندیشید
چرا شتابزده؟
           می شود به آرامش
کبوتران را خورد.

-سعید سلطانی طارمی
از کتاب  "بدایع شکوهمند زن و زمین"



+ نوشته شده در  18 Jan 2008ساعت 0:40  توسط آزاده پورزند  | 

 

 

"فقط در یک دقیقه عقل، عشق" به دلم نشت و مرا به فکر واداشت. به نظرم جالب ترین نکته در این قطعه ادبی دید قصه گو(ترزا، جوانی یا میرا) و احساس دوگانگی او با خودش و محیط اطرافش است. برای مثال ، در توصیف گروه هم کلاسی هایش که درپارک راه می روند، همزمان از ضمایر "آن ها" و "ما" استفاده می کند.

گفتم شاید این قطعه به دل شما هم بنشیند.

 

 

فقط در یک دقیقه عقل، عشق

 

مرتضی میرآفتابی

برای شادی

 

فقط در یک دقیقه وقتی هزار رعد و برق بر آسمان زد و باران بی امانی شروع به باریدن کرد، در آن غروب، فهمیدم دختر بیست و چهار ساله یی هستم که عقب مانده ام و عقل ندارم. مادر و پدرم بیست و پنج سال پیش ازدواج کرده اند و من "ترزا" یا "جوانی" یا "میرا" دختر آن ها هستم…

 

در آن یک دقیقه فهمیدم پدر و مادرم آنقدر زیبا بوده اند که من می توانستم هزار سال به  آن ها فکر کنم. زیبا تر از باران بودند. زیبا ترین و عاشقانه تر؛ روشنا آن غروب و رعدی که می ترکید.

 

باران چنان می بارید که من چنین روزی تا آن روز ندیده بودم. تمام آن سال ها در آن آسایشگاه به درخت های آن طرف رودخانه نگاه می کردم و منتظر بودم. و دایم صداهایی به گوشم می رسید که به ما دستور می دادند، به ما تحکم می کردند. چند اتومبیل پلیس در برابر در ورودی پارک ایستاده بودند و چراغ های پرنور و قرمزشان می چرخید.

 

فقط یک دقیقه، 60 ثانیه، عقلم مرا آگاه کرده بود و روشنایی تابنده ای که محصورم کرده بود.

 

من در آن یک دقیقه صدای رودخانه را هم شنیدم که از وسط پارک پیچ و خم خورده بود و به بالای کوه می رسید.

 

ما از دندان ها و از چشم های سگ های قوی هیکلی که مردم به پارک آورده اند می ترسیم. ما را بو می کنند و دور ما می چرخند. کلاغ ها غارغار می کنند و به طرفی می روند...و آدم هایی از کنار ما رد می شوند که انگار مجسمه هایی از ترس و خشم هستند که هیچ کس را نمی بینند.

 

ما را می برند به پارک. پنج شش سگ قوی هیکل ما را همراهی می کنند. وارد پارک که می شویم آدم هایی که توی پارک گردش می کنند و راه می روند با خشم و یا ترحم و یا با بی اعتنایی به ما نگاه می کنند. جاده پارک را تازه آسفالت کرده اند. می ایستیم که گل های نیلوفر را نگاه کنیم که یک گروه بچه و نوجوان عقب مانده پیدایشان می شود. همه شان مات و گنگ روبه رو را نگاه می کنند. من در میان آن ها هستم. صورت دو سه مربی که ما را و یا آن ها را همراهی می کنند در خیالم، توی ذهنم می ماند. تمام شب به بچه ها به آن ها فکر می کنم. صورت ها معصوم، بی گناه، خسته و بی روح است. مثل این که فکر نیرومندی خنده و حرف زدن را از یاد آن ها یا از یاد ما برده است.

 

بچه ها با نگاه بهت زده از جلو ما رد می شوند. سگ ها پارس می کنند. مربی های آن ها تنها فرقشان این است که سن سالشان از ما و یا از آن ها بیشتر است. من درصورت مربی ها دردی می بینم که می خواهم تمام شب گریه کنم.

 

اما آن ها هم مثل ما بهت زده نگاه می کردند و مثل این که در محاصره بودند.

 

خودم را مابین آن ها می بینم. خسته ام. چیزی جز پشت سر بچه ها که داریم به طرف آسایشگاه می رویم نمی بینم. سینی نان سفید و یک برش کالباس چرب به دستم است. تا برویم پشت میز انتحاربنشینم و به صورت هم مدرسه ای ها نگاه کنم. کلاغ ها بالای سر ما غارغار می کنند و از رودخانه رد می شوند بروند آن طرف پارک پشت درخت های کهن، شب ها توی تاریکی یک نفر می آید توی خوابگاه مثل سایه سنگینی ست مثل شبحی که می خواهد پنهان بماند. ما نمی دانیم او کیست.

 

من سنگینی او را روی گرده هایم احساس می کنم. تنم را می شکافد...

 

باران دارد یکریز می بارد  من "جوانی"، "ترزا" یا میرا به صدای بارانی که تمامم نشدنی است گوش می دهم و درون باران زیر درخت های کهن در سیاهی غلیظ خسته شده ام؛ شاید آن ها دیگر هرگز مرا پیدا نکنند.

باران غوغا می کند در تاریکی...

 

نشریه باران، شماره 16، تابستان 1386، سوید. صفحه 127

 

 

 

+ نوشته شده در  22 Dec 2007ساعت 1:11  توسط آزاده پورزند  | 

 

 

در شرایطی که ایرانیان به بهانه های سیاسی و فرهنگی حق شادمانی را تا حدود زیادی از دست داده اند، احتمال دارد مطالعه تحقیقات ویوسون سونی را سودمند بیابند.

برای مشاهده صفحه انگلیسی این جا را کلیک کنید.

 

 

مطالعه مفهوم "شادی" از دیدگاه ادبی

 

نوشته: رگینا ریوریو

ترجمه: آزاده پورزند

 

تکاپو برای شاد بودن، حق غیرقابل انتقال ما  انسان ها است. در حریم ادبیات، هیچ گاه تلاش بسزایی برای درک مفهوم شادی نشده است. اما، در سال 1991 ویوسون سونی در دانشنامه دکترای خود در دانشگاه دوک برای نخستین بار به بحث ادبی تکاپو برای شاد بودن پرداخت. تحقیقات او باعث گشایش بحث نوینی درمحافل ادبی شد و توجه استادان و پژوهشگران را به خود جلب کرد.

 

فردریک . آر.جیمسون، رییس دانشکده ادبیات دانشگاه دوک، اظهار داشت:" ما همیشه می دانستیم که او یکی از برترین دانشجویان ما است". وی افزود " مفهومی که سونی از شادی در رابطه با ادبیات کلاسیک و مدرن ارایه می دهد، دیدگاهی نوین می آفریند".

 

فریفته آموزه سلون، حقوقدان آتن باستان، که می گوید،"هیچ انسانی را خوشحال فرض مکن مگر آن انسان مرده باشد"، سونی مفهوم شادی را از یونان باستان تا دوران مدرن با جزییات دنبال کرد. او در تحقیقاتش یادآورمی شود که در یونان باستان شادی متعلق به دنیای پس از مرگ آدمی است که  اعمال و کردار او از سوی جامعه بشریت قضاوت می شود. در قرن هجدهم، اما، شادی به مفهمومی انتزاعی تبدیل و قضاوت آن صرفا بر عهده شخص گذاشته شد. در این مقطع شادی تبدیل به "مجموعه ای از لذت ها" شد و دیگر با تاکیدات اخلاقی در ارتباط مستقیم نبود. سونی سال های متمادی را صرف مطالعه روایت ها و زندگی نامه های بسیاری کرد. سرانجام، او به این نتیجه رسید که تغییر در مفهوم شادی بی تردید عواقب سیاسی بسیاری از جمله انقلاب فرانسه و انقلاب آمریکا، با خود به همراه داشته است.

 

پس از اتمام مقطع دکترا، سونی فوق دکترای خود را از دانشگاه یل اخذ کرد و اکنون در دانشگاه میشیگان استاد دایم ادبیات قرن هجدهم انگلستان است. با وجود این که کار دانشگاهی او در دانشگاه دوک و با گذراندن کلاس های تیوری ادبی آغاز شد، سونی زندگی ادبی و دانشگاهی خود را مدیون بزرگ شدن در دوران آپارتاید در دوربان، آفریقای جنوبی، است.

 

سونی زندگی خود در آفریقای جنوبی را چنین توصیف می کند، " وقتی که من در آفریقای جنوبی بزرگ می شدم، صحبت کردن درباره فرهنگ و سیاست بسیار خطرناک بود. این محدودیت باعث شد که من به علوم روی آورم". دانش او در علوم طبیعی و ریاضیات، او را به دانشگاه پرینستون آورد و او در این دانشگاه به مطالعات خود در ریاضیات مشغول شد. اکنون که او دور از تبعیض های نژادی آفریقای جنوبی به سر می برد و به عنوان یک  شهروند درجه دو( بومی ) به او توهین نمی شد، سونی " آزادی فکر کردن را بازیافت" . او در این فرصت به فکر و مطالعه درمورد مسایل گوناگون مانند " قدرت سیاست و فرهنگ در شکل گیری زندگی یک انسان" پرداخت.

 

سونی می گوید: " احساس می کنم که در طول زندگی ام مفهوم شادی در من طراحی و ساخته شده است."

 

+ نوشته شده در  23 Sep 2007ساعت 18:36  توسط آزاده پورزند  | 

به‌ وبلاگم خوش آمدید